تبليغاتX
بلور رویا

بلور رویا

سال نو پیشاپیش مبارک.امیدوارم امسال براتون پر از سلامتی و دلخوشی و خیر و برکت باشه.

ما رو هم از دعاهای خوبتون محروم نکنید.

نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 10:5 توسط شیما|

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه مینشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باد فرصت دیدن نمیدهد

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

 فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 13:2 توسط شیما|

سلام.

بعد از مدتها غم و غصه که تو وبلاگم جاری بود یکی از دوستان پیشنهاد داد که نقاشی هام رو بذارم تا از این حال و هوا در بیاد!منم دیدم چه خووووبه!

نمیدونم این نقاشیمو قبلا گذاشته بودم یا نه؟!ولی امیدوارم از دیدنش لذت ببرید و اگه ایرادی توش دیدین حنما بهم بگید!مرسی.

پ.ن : توی ادامه مطلب عکس نقاشیم باز نمیشد.لینکشو گذاشتم!امیدوارم درست شه

اینجا کلیک کنید.

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 21:4 توسط شیما|

خودکار ساده ی بیک سیصد تومان
لاک غلط گیر هزار تومان
این روزا تو زندگی که هیچ ، اگه تو یه کاغذ سفید هم اشتباه کنی
برات گرون تموم میشه ....
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 11:31 توسط شیما|

چه خوش خیال است!!!

فاصله را می گویم!

به خیالش تو را از من دور کرده...

نمیداند...

جای تو امن است ...

اینجا در میان دل من...


حالم خوبه.آرومم.

دیگه دلم نمیخواد کسی آرامشمو ازم بگیره...

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 22:8 توسط شیما|

خسته شده ام از ماضی و مضارع ها...

دلم برای حال ساده ات تنگ است...

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 14:9 توسط شیما|

عشق چقدر با اونی که ما آدما فکر میکنیم فرق داره.شیرینه؟؟تلخه؟؟زجر آوره؟؟چیه نمیدونم!

هرچی هست بخاطرش دارم عذاب میکشم.بخاطرش دارم تو تب میسوزم.بخاطرش همه چیزمو دادم حالا هم که بهم پشت پا زده باز برام سخته باور کنم عشقم همه ی زندگی ام اونی که حاضرم همه چیزمو به پاش بریزم اونی که ... اینطوری ولم کنه.اینطوری دلمو آتیش بزنه.اینطوری دلمو بسوزونه...

بخدا نمیدونم بخاطر کدوم گناهم دارم اینطوری اذیت میشم.آآآآآآآاخ خدایااااااااااااااا امتحانت سخته.از پسش برنمیام.تورو به تمام اون بزرگایی که دوستشون داری قسمت میدم تورو به مهربونی نسبت به بنده هات قسمت میدم تنهام نذار.خدایا تو پشتم باش.تو نگام کن...

آخ که چقدر قلبم تیر میکشه.نمیتونم نفس بکشم...

به همون خدایی که همه مون میپرستیمش دل شکستن حق الناسه!نیست؟شما بگید من دروغ میگم؟دل شکستن حق الناس نیست؟؟

اینکه طرفتو عذاب بدی حق الناس نیست؟

اینکه دلشو بسوزونی حق الناس نیست؟اینکه آتیشش بزنی و بگی نمیخوامت حق الناس نیست؟

آخه مگه من سنگم؟مگه من...

وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کجایی؟چرا ولم کردی؟چرا تو برزخ زندگی تنهام گذاشتی؟چرا طاقت میاری اینهمه التماست کنم؟

خدایا ببین؟دلم شکسته!به بزرگی ات قسم دلم شکسته...تحمل ندارم.مگه نگفتی دلای شکسته رو میخری؟پس چی شد؟دل من ارزش خریدن نداره؟میدونم سیاهه ولی تو نگام نکنی من از بنده ات چه توقعی داشته باشم؟؟؟

مُردم...

دعام کنید.دعای آدما درحق هم مستجاب میشه.التماستون میکنم دعام کنید...


این روزا از همه چی میترسم.از جواب دادنش از جواب ندادنش از تلفنی حرف زدن باهاش از دیدنش!حتی از خودمم میترسم.احتمالا دارم دیوونه میشم...
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 20:12 توسط شیما|

فردا امتحان دارم!شیمی آلی۱

دو روزه میخوام درس بخونم ولی انگار مغزم کشش نداره.امروز سعی کردم هرطوری شده شروع کنم ولی خیلی کلافه بودم!دنبال بهونه بودم بهش زنگ بزنم اونم بگه سلام خانوم...دل من آروم بگیره و برم سراغ کارم...

نمیدونم مدل دوست داشتن من شاید با همه ی آدمای روی زمین فرق داره.اینکه بتونم باهاش حرف بزنم حتی کوتاه ولی اونقدر بهم نیرو میده که میتونم کلافگی مو از یاد ببرم.اما همینم ازم دریغ میکنه.

بهم میگه خودخواهی!ولی نیستم.بخدا نیستم!اگه بهونه میارم اگه کلافه میشم اگه ناراحت میشم بخاطر دوریشه!همیشه بهم میگه منم بخاطر این دوری تو عذابم!ناراحتم ، کلافه ام!ولی انگار وضع من بدتره.

شاید چون مرده بروز نمیده.هزارتا شاید و اما و اگر تو ذهنم میچرخه و آخرش دلم میلرزه که نکنه خسته شده باشه!که اگه خسته شده باشه من میمیرم.که اگه خسته شده باشه من دق میکنم!دوستش دارم.مگه آدم میتونه از کسی که دوست داره راحت بگذره؟مگه آدم میتونه بدون اون زندگی کنه؟نفس بکشه؟؟

میفهمم سرکاره.میفهمم کارش زیاده.میفهمم خسته است.ولی من چی؟خودخواهم که میخوام کنارم باشه؟فقط چند لحظه؟

بخدا سخته.هیچکس حرف منو نمیفهمه چون جای من نیست!چون عشقش عشق من نیست!سخته.و من میترسم.از اینکه نتونم این چند سال دووم بیارم!از هزارتا اتفاق میترسم.دلم گرفته.و دقیقا زمانی که میتونه با یه کلمه آرومم کنه نیست.بازم تنهای تنها باید گریه کنم تا آروم شم!باید تو دلم حرف بزنم تا بهم نگه خودخواه.باید حرفامو اینجا بنویسم تا دلم خالی شه!ولی تو بگو؟اینجوری آرومی؟

من دل بستم!نمیخوام ازم جدا شه.نمیتونم اینطوری رو پام وایسم.نمیتونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.چرا هیچکس صدامو نمیشنوه؟

مگه اون دوستم نداره؟پس چرا امروز که از صبح تاشب باهاش حرف نزدم و دوریشو تحمل کردم بهم گفت چقدر امروز آروم بودم!باز موندم تو لحنش که داره شوخی میکنه یا جدی میگه؟خندیدن ته جمله اش یه کم بهم امید داد...

اگه دوستم داره چرا سرم داد میزنه؟چرا...؟

دلم یه سرپناه میخواد.یه جا واسه خودمون.یه جا واسه زندگی که بهش نیاز دارم.یه زندگی جدید...

سرپناه من امشب نیست.من بازم تنهام و دلم داره از اینهمه غصه میترکه...

کاش...

از درسام هیچی نفهمیدم.فقط روخونی کردم...

قراره خفه شم...

 

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 1:35 توسط شیما|

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ! نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است...

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 13:36 توسط شیما|

ای سراپایت سبز!

گوش کن ؛

وزش بی رحم تنهایی را

در شهر وجود پر افسوسم می شنوی؟

من غریبانه ،

در این ظلمت ،

صدا می کنم تو را

نامت

پژواک من در این تنهایی و تاریکی است

ای سراپایت سبز!

دست هایت راچون خاطره ای سوزان

در دستان عاشق من بگذار

تا شاید دمی

جسم فسرده ام

با دستان گرمی بخش یاری چون تو

آرامش گم شده ای را باز جوید

منتظرت می مانم

به امید صدا و دستان گرمت

تا بیایی خرامان

و پایان بخشی

شب تاریک مرا...


سيب ها بي دليل مي افتند!
بدون تو زمين جاذبه ندارد..

(یکی از دوستام برام نوشته بود.چقدر شبیه حال منه و حرف دلم...)

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 13:48 توسط شیما|

این کتاب نوشته " سید مهدی شجاعی " درمورد حضرت علی اکبر هست که وقایع کربلا رو از زبان اسب ایشون نقل میکنه.مجلس هشتم این کتاب درمورد شهادت حضرت علی اکبر که ...

 

علی ، آشکارا سبک تر شده بود.من که حامل او بودم و مرکب و مرکوب او ، به وضوح این سبکی را در می یافتم.

پیش از این احساس می کردم که علی بر من نشسته است با یک سلسله از حلقه های سنگین زنجیر.علی بر من نشسته است با یک سلسله کوه.

اگرچه سخت نبود ، اگرچه به خاطر علی همه چیز آسان می نمود ، اما متفاوت بود.اکنون احساس می کردم که پرنده ای بر من نشسته است به همان بی وزنی و سبکبالی.

گفت : " بچرخیم " و من از خدا می خواستم.و با خود شروع کرد به ترنم این عبارات.ترنمی که آرام آرام ، جوهره اش بیشتر شد و رنگ رجز به خود گرفت:

" اکنون زمین و زمان جان می دهد برای جنگیدن.

حالیا پرده ها کنار رفته است.مصداقها آشکار شده است و حقیقت رخ نموده است.

بیایید ! پیش بیایید که من عقبگرد نیاموخته ام.تا بدنهای شما هست ، غلاف به چه کار می آید؟! "

او اگرچه این چنین میگفت ، اما احساس من این بود که این بار برای جنگیدن نیامده است ؛ آمده است برای کشته شدن.

جنازه ها را از زمین برچیده بودند اما خون همچنان بر سطح میدان دلمه بسته بود.خون بسان اسفنجی شده بود که اگرچه به چشم جامد می آمد ولی وقتی بر آن پا می نهادی خون تازه از زیر آن ترشح می کرد.

آفتاب درست در وسط آسمان ، نه ، درست در وسط میدان بر زمین نشسته بود.هرم گرما پلک چشمها را هم می سوزاند.نه فقط دهان که حتی مجاری بینی ام هم از شدت عطش خشک شده بود.احساس می کردم خون به زحمت در لابلای رگهایم راه باز می کند.

اما علی به گمانم دیگر تشنه نبود.اسب اگر حال و روز سوارش را نفهمد که اسب نیست.آن عقیقی که او مکیده بود ، به آن چشمه ای که او دهان سپرده بود ، بر آن جامی که او لب زده بود و گذاشته بود و بر نداشته بود ، در پس آنچه او نوش کرده بود ، تشنگی دیگر معنا نداشت.آنچه او اکنون داشت ، شادمانی و طربی غیر قابل وصف بود.حال او آسمان تا زمین با میدان اول تفاوت می کرد.تفاوتی میان رزم و بزم.تفاوتی میان مبارزه و معانقه.تفاوتی میان ستیز و معاشقه.

این حال خوشش مرا نیز به وجد آورده بود.چرخ می زدیم و چرخ می زدیم.شمشیر آخته اش با تمام شانه و کتف در هوا می چرخید اما گردن هیچ گردنکشی داوطلب تماس با این شمشیر نمی شد.

سپاهی که به محاصره اش آمده بود ، به هر نقطه ای که او می رسید ، عقب نشینی می کرد و باز پیش می آمد.انگار که او حلقه ای را دور دست می چرخاند.

اگر پیش از این ، به هر بهانه ای دزدیده به پدر نگاه می کرد ، اکنون آشکارا از تلاقی دو نگاه پرهیز داشت.حسین اکنون خود او بود.به کجا باید نگاه می کرد؟!

گشت زدیم و گشت زدیم.چرخیدیم و چرخیدیم.و سوار من هی رجز خواند و مبارز طلبید ، اما هیچکس پا پیش نگذاشت برای جنگیدن یا کشته شدن.

و...سوار من آشکارا کلافه شد.عادتش هرگز این نبود که بی گدار به دریای دشمن بزند.همیشه دوست داشت که رقیبش جنگیدن را انتخاب کرده باشد ، اما اکنون چاره ای نبود.زمان می گذشت و از خیل دشمنی که به کشتن او آمده بود ، هیچ کس جلو نمی آمد.

این بود که علی ناگهان به من هی زد.از من سرعتی بیشتر طلب کرد و شروع کرد به درو کردن سرهای رسیده.اکنون فقط شمشیر او بود که به هوا می رفت و سر و پیکر جنازه بود که بر زمین می افتاد.حلقه ی محاصره اندک اندک ، بازتر و بازتر شد تا آنجا که ما ماندیم و حلقه ای از جنازه و اسب و خود و نیزه و سر و سپر.

بالاخره پیش روی ما ، خالی و خالی تر شد آنچنان که من به حس غریزی وحشت کردم.این سکوت ناگهانی در میان معرکه هیچگاه مقدمه خوبی نبوده است.

و ناگهان رگبار تیرها که به سمت ما هجوم آورد ، معنای شوم این سکوت ناگهانی را در یافتم.من چگونه می توانستم ببینم که یکی از این تیرها به گلوی سوار من نشسته است و حلقش را پاره کرده است.من فقط احساس کردم که افسار در دستهای سوارم آرام آرام شل می شود تا آنجا که عنانم به اختیار خودم در آمد ، اما دیدم که سوارم با سینه بر پشت من فرود آمد و از بیم افتادن ، دست در گردن من انداخت.

از انتهای تیرها که بر پشتم فرو می رفت تازه فهمیدم که چقدر تیر بر بدنش نشسته است و تیر حلق ، تیر خلاصی او از هجوم درد بوده است.کاش یکی از آن تیرها بر جگر من می نشست و آن سوار دلاور را اینچنین خمیده و افتاده نمی دیدم.بخصوص که تازه حمله کرکسهای بی مروت آغاز شده بود.

کدام نخلی است که بیفتد و کودکانی که در حسرت صعود از آن بوده اند دوره اش نکنند و شاخ و برگهایش را به لجاجت نشکنند.

التماس نکن لیلا!من اینجای ماجرا را تا قیام قیامت هم نخواهم گفت.چه فایده که اشکهای مرا با دستهای لرزانت پاک کنی؟مگر این اشکها به ستردن تمام می شود؟و اصلا یک نفر باید اشکهای مقدس تو را بروبد که خاک حیاط اینچنین بی مهابا آنها را به دامن می گیرد و در خود فرو می برد.

نه ، لیلا!یقین داشته باش که اگر خدا را هم پیش چشمم بیاوری ، این بخش ماجرا را از من نمی شنوی.همین قدر بگویم که اگر خون فرزندت چشمهای مرا نپوشانده بود ، من اسبی نبودم که سوارم را به میانه ی سپاه دشمن ببرم.آخر چه توقعی است از کسی که چراغ چشمهایش خاموش شده؟!

... 

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 22:15 توسط شیما|

گیجی...

و چشمت همواره به یک نقطه از تلفن همراهت خیره مانده است تا شاید دوباره چشمک بزند و نور امیدی در دلت سو سو کند.

میخواهی آرام باشی ولی خودت میدانی سر در گمی...نا آرامی ...

و وجودت یکباره تمام آن آرامشی را که کنارت بود و دیگر نیست تمنا میکند.تمنای یک لحظه بودنش را.یک نگاهش را...

با خودت می گویی مهم نیست.تمام می شود.یا می ماند یا می رود و وقتی او مصمم تر از همیشه جمله ی " نمی توانم " را بر زبان می آورد باز خرد شدن تمام وجودت را می شنوی.و باز مثل دیوانه ها می نشینی لبه ی تخت صورتت را در دست میگیری...اشک میریزی.

دوستش داری.شاید او هم...اما چه سری است در اینهمه عذاب که باید به جان بخری نمیدانی؟!

دنبال بهانه می گردی تا یک بار دیگر نگاهش را طلب کنی.و آرام به سوی آن جایگاهی قدم بر میداری که مطمئنی آنجاست.

و وقتی گوشی همراه در دستت میلرزد و جمله ی " جلوی درم " را بارها میخوانی تندتر گام بر میداری تا زودتر عطر نفس هایش را حس کنی.

هرچه میخواهی آرام باشی نمیتوانی.تپش قلب امانت را بریده است. اما میروی...

سر چهارراه ایستاده.لبخندت را میخوری و سعی میکنی با آرامش از چهارراه بگذری.بر میگردد و نگاهت میکند و دوباره همان عشق خون یخ زده در رگهایت را حرارت می بخشد...

با همان غرور همیشگی ات که او هم می داند از ته دلت نیست می گویی : " اگر حرفی هست میشنوم. " و باز نگاهت میکند.

راه میافتد و تو را به دنبال خودش میکشد.میخندد و تو از خنده اش جان میگیری.اما همچنان نگاهش میکنی.چشمهایش را با تمام وجود می پرستی و سکوت میکنی تا به بهانه ی ناراحتی فقط خیره بمانی به همان آرامش گمشده ات...

کمی میگذرد و دیگر صدایش را نمیشنوی.اورا میخوانی و باز سکوت میکند.نگاهش را میگیرد و تو باز نامش را بر زبان میاوری... و همان سکوت...

کتابش را میگیری و با خودکار خودت چیزی در آن مینویسی.خودکار را لای کتاب میگذاری و برمیگردانی...

و میرسی به مقصدت.دوست داری زمان بایستد و کنارش باشی.غم چهره اش دلت را آتش میزند.مرگ را طلب میکنی تا همانجا در دم کنار خودش جان بدهی و انتظار نکشی...

او می رود...

و باز تو میمانی و غم دوری اش...غم نبودنش...و دلت باز تمنای دستهایی را میکند که گرما بخش وجود سرد توست...

و همانطور که راه میروی اشک چشمانت را پاک میکنی و با خود میگویی :

" لبخند تورا چند صباحی است ندیدم...

یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب..."

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 20:27 توسط شیما|


آخرين مطالب
» تبریک
» مثنوی
» بعد از مدتها...!
» ...!
» آرومم...
» ...!!!
»
» دلم گرفته...
» لحظه دیدار
» ای سراپایت سبز!
Design By : Pars Skin